تبليغاتX
مهر اهورايي من
مهر هجدهم .... روزهایی عین رویا!
مامان : عمو زنجیر باف

مایا: ب ب

مامان: زنجیر منو بافتی ؟

مایا : ب ب

مامان: پشت کوه انداختی؟

مایا : ب ب

مامان : بابا اومده

مایا: چ چی چ چی (باحرکت دست به معنی چی اورده)!

مامان : نخودچی کشمش با صدای چی؟!! صدای پیشی!

مایا: میو میو میو میو میو

الهی دورت بگردم که دنیای منی و این روزها عاشقی میکنم با تو

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت10:28توسط MAMANI |
مهر هفدهم ... پانزده ماهه اهورایی ما
سلام  عروسکم ..الهی که فدای تار تار موهای فرفریت بشم كه مامان عاشقشونه شیرین ترینم...

نفس مامان حسابی واسه خودت خانم شدی و کارای جدید و خاصی انجام میدی ...

عین یه طوطی خوشگل حرفهایی رو که میزنیم با همون آهنگ تکرار میکنی ..و همینطور کارهامون رو..

گستره حروف به کلمات رسیده خداروشکر ...به خیار میگی خخخخخخیا!!!! بدهههه... بیاااااااا...شیه(چیه)...پی (پیشی).. از صدای حیوونا میو میو ی گربه  ... و مامای گاو رو بلدی ..باقی رو هم کم کم داری یاد میگیری عزیزترینم.

از وسایل بازی پارک عاشق سرسره هستی ..

الهی مادر فدات بشه ...

هنوز هم حسابی ددری هستی و هم به شدت رقاص..تازه حرفه ای تر شده رقصت عروسکم...

غذا ی مورد علاقه ات ماکارونی (عین بابا علی !!) و نودل اندومی هستش ..تخم بلدرچین هم خوشت اومده که یکروز در میون بهت میدم و نوش جان میکنی عزیز دلم ..

به شدت گرمایی هستی و یک آن پتو رو روی خودت تحمل نمیکنی !!! که اینکارت باعث شده مامان شبها درست نخوابه و کلی از دستت عصبانی باشه!!

وقتي بهت میگیم الله کن سريع دوتا دستتو ميزاری رو گوشت و سجده میکنی آی طولانی.. 

به محض اینکه شونه میبینی میکشی روی سرت  و سعی میکنی خودت کفشاتو بپوشی و تازگی ها هم مسواکتو میبری طرف دندونات و میخوای مسواک کنی همه زندگی من ...

چند باری که دیدی مامان لاک میزنه به پاهاش لاک رو شناختی و خیال میکنی فقط برای پاس!!! هر موقع میبینی برش میداری و میبری طرف پاهای خوشگلت..

گوشی تلفن سوخت از دست تو دنیای مامان..از بس دستته و یه ریز ماشالله حرف میزنی باهاش کاش حداقل میفهمیدم چی میگی..

دوروز پیش یه چهار چرخه واست گرفتیم که حفاظ داره دورش وپشتش هم دسته بلند داره و ما راحت میتونیم شما رو هل بدیم و کلی کیف میکینی وقتی سوار قان قان خودت میشی ..تازه بوق هم میزنی!!!

خلاصه که کلی کارای جدید یاد گرفتی و کلی دلبری میکنی ..باید بگم واقعا در میمونیم بعضی وقتها از این همه دلربایی که چه خواهی کرد و چه خواهی شد چند سال دیگه!!!!جاتم به فداتتتتتتتت عشققققققق زندگی من..

خدایا مثل همیشه مهر اهوراییمو میسپارمش به خودت از هرچیز بد و ناخوب ..

عکسهای ۱۵ ماهگی نفس مامانو در ادامه مطلب ببینید ...

ادامه مطلب
+نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت12:28توسط MAMANI |
مهر شانزدهم ... عکس 1391 خورشیدی
اینم چندتا دونه عکس از دخملی ما و سفره هفت سین و ....
ادامه مطلب
+نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت10:59توسط MAMANI |
مهر پانزدهم....سال نو مبارك فرشته ي من

سلام عزيزترينم ...

سال نو شد و ما با هم سه تايي سال قديم رو تحويل داديم ...

تنت سلامت باشه گل قشنگ زندگي ما ..ارزوي مادرانه ي من واست فقط سلامت و سعادتته..ايشالله روزي برسه كه به ثمر رسيدنت رو ببينم و حسابي واست ذوق كنم همينطور كه الان ميبينمت و حظشو ميبرم..

تو ي اين سال جديد از خدا ميخوام كه تمام فرشته هاي اسموني و پاكشو كه براي ما آدما فرستاده زير سايه لطف و  مرحمت خودش قرار بده و هميشه هميشه مراقبتون باشه كه خودش خوب ميدونه تمام پدرا و مادرا نفسشون به نفس اين فرشته هاس ...

خدا جونم بابت داشتن اين مهر اهورايي هزاران بار شكر... بابت اين بخشايش اهورايي شكر... بابت اين گرمايي و بركت شكر...بابت اين محفل عاشقانه سه نفره شكر... بابت اين روزها ،شبها ،ساعتها و ثانيه هاي سرشار از عشق دخترم شكر.... بابت همه چيز ممنون ..

پروردگار من سال جديد بهانه اي شد تا بگم چقدر دوستت دارم ..تا بگم كه داشتن اين سعادت رو مديون تو و كرمت هستم ...رحيم بودن و رحمانيتت...از الان تا هميشه شكرررررررررررررررررررررررررررررررررر.

دختر گلم ... دنياي من كه واسه خودت خانمي شده و روز به روز با كارهاي جديدت و حركات ظريفت باعث ميشي دل ما شاد باشه ،اين تقويمو ماماني واست طراحي كرد تا مهموناي عيدمون دست خالي از خونه امون بيرون نرن..دلم ميخواست واسه مامان بابا علي و عموها كه اينجا پيش ما نيستن هم بفرستم كه نشد ..ولي واسشون نگه داشتم كه اولين فرصت دستشون برسونم...

متاسفانه تولد يكسالگيت رو قسمت نشد بگيريم  ..واست وقت اتليه گرفتم كه با يه كيك كوچولو به مناسبت يكسالگيت عكس بندازيمو و حداقل از يكسالگيت عكس داشته باشي..تا ان شالله تولد دوسالگيت رو مفصل و با شكوه برگزار كنيم ...

چند روز پيش ديدم صدات نمياد..اومدم سراغت ...وايييييييييييييييييييي چي ديدم خدايا ...يه دستمال پيدا كرده بودي و داشتي پايه هاي صندلي ننويي رو گردگيري ميكردي ..اينقدر خوشگل كه نگوووووووووو..ميخواستم يه لقمه چربت كنم ..بابايي طفلي خواب بود ..زودي بيدارش كردم تا اون هم ببينه و من مطمئن بشم كه آيا درست ديدم يا نه!!!؟ كه بلهههههههههههه...به يه پايه اكتفا نكردي و داشتي كل پايه هاي اونو ميماليدي و تميز ميكردي..اي خداااااااااااااااااا جانممممممممممممممم...

ديگه تقريبا هركاري ميكنيم بلافاصله تكرار ميكني ..خيلي بايد مراقب حركات و رفتار و صحبتهامون باشيم ..

وقتي بغلمي سرمو ميگيرم بالا و به خدا ميگم ( خدايا مرسي كه مايا رو بهم دادي)نميدونم چرا وقتي اينوميگم بلافاصله لب خوشگلتو مياري و ميگذاري روي لبهام و د ببوسسسسسسسسسسس!!! من تو عرشم اون موقععععععععععععع ..فقط خود خدا ميدونه چه حسي دارم چه لذتي ميبرم اون لحظه...

خدايا بازم مثل هميشه نفسمو به خودت ميسپرم از هر چيز بد و ناخوب....

اینم تقویم مایایی

owwa37jpeejsxasq5duq.jpg

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت12:0توسط MAMANI |
مهر چهاردهم....فرشته ی 13 ماهه اهورایی مامان
دخترک ملوسم سلام

الهی مامان فدات بشه .....داشتم عکسهای نوزادیتو میدیدم ..با خودم فکر میکردم این همون نینی نارنگی مامانه که اینقده کوچولو و شکننده بود و مامان حتی از بغل کردنش هم هراس داشت که مبادا تن نازک و ظریفش خدای نکرده صدمه ببینه ..همون نی نی که با به دنیا اومدن ناگهانیش همه رو شوکه کرد الان واسه خودش خانمی شده ..باورم نمیشه که روزها اینقدر سریع از پی هم گذشتن .... 

..از یک سالگیت تا همین امروز که دارم واست مینویسم  کلی کارهای جدید یاد گرفتی ..

خیلی خوشگل وقتی بهت میگیم بوس بده دستاتو میبری طرف دهنت و میبوسی و بعد دستتو به طرف ما میگیری..نفسممممممم

تنها چیزی که از اعضای صورتت فعلا میشناسی مماغته! وقتی ازت میپرسیم نشونش میدی..و تلاش مامان برای یادگیری اعضای دیگه صورتت تا این روز بی فایده بوده!!!

وقتی ازت میپرسم مایا چند سالته ؟انگشت اشاره اتو به نشانه ی یک بالا میاری ..که من دیوانه میشم و میخورمت..ولی در این مورد هم هرچی تلاش میکنم که بگی یک دریغغغغغغغغغغغغ....

یه عروسک خرگوش موزیکال تازه واست گرفتم که عاشقشییییییی و من نمیدونم چرا اینقدر به این عروسک علاقه داری..وقتی میگیریش فوری محکم میچسبونیش به صورتت و کلی جیغ و ذوق و ...

معنی خیلی حرفها رو میفهمی و خیلی هم کارات خانمانه شده دختر دگلم...

خلاصه که دنیای منیییییییی ..همه وجود مامان ...با نهایت عشقققققققق میبوسمت ..

خدایا مهر اهوراییمو به خودت میسپارم از هر چیز بد و ناخوب ...مراقبش باش لطفاْ.

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت9:54توسط MAMANI |
مهر سیزدهم...روزهای اهورایی پرنسس مایا ...
فرشته ی اهورایی هشتاد و نهی من ..دیگه واسه خودت خانم شدی عزیز دلم ..عروسکم ...

کلی برنامه واسه تولدت داشتم  و کلی از کارهاشو کرده بودم و قرار بود ۶ بهمن ماه برگزارش بکنیم ..که متاسفانه مامان بزرگ مامان سارا فوت شدن و همه رو توی بهت و حیرت و شوک رفتنشون فرو بردن ..روزهای سختی رو گذروندم مامان ..

خلاصه که تولد شما تا اطلاع ثانوی کنسل شد ..اما روز تولدت مامان یه کیک خوشمزه واست پخت و چندتا دونه عکس گرفت که یادگاری واست بمونه و علی الحساب اینا رو داشته باشی تا ببینیم میشه تولدت رو اونجور که میخواستیم برگزار کنیم یا نه !!

توی این مدت یعنی از ده ماهگی تا الان ..دیگه کاملا راحت چهار دستو پا میری و حتی دست کوچولو و خوشگلتو به هرچیز بلندی هم میگیری تا بلند بشی..دغدغه بزرگ من این بوذه که شما چون دوماه زودتر به دنیا اومدی ایا تمام کارهات مثل باقی نینیها هست یا نباید ازت انتظار زیاد داشته باشم ..که خدارو هزاران مرتبه شکر همه کارهات به موقع بوده ...

خیلی خوردنی و شیطون شدی عروسک مامانی ..کاملا همه رو میشناسی و وقتی اسم میبرم و ازت میپرسم بهشون ناز نگاه میکنی! اتل متل توتوله رو وقتی واست میخونم دستاتو روی پاهات میزنی قررررررررربونت برم الهیییییییی..تقریبا هرکاری رو که بهت یاد میدم زودی میخوای تکرارش کنی..مخصوصا بازیها رو ..چون عاشقققققققق بازی هستی ..

یه چیز دیگه که خیلی دوست داری ددره!!! واقعا خوشحال میشی وقتی میبینی میخوایم ببریمت بیرون ..

میگم :مایا مامانم میخوایم برین ددددددددددر ...مایا: ددددددددددددددددددددددددددر (با کلی خنده و ناززززز)

تا به امروز ماما -بابا-کیه -ددر-به به-بی بی  رو راحت میگی ..و مارو دیوانه خودت میکنی!

تازگیا یاد گرفتی باهامون دعوا هم میکنی بلا ..وقتی شیطونی میکنی و منم انگشت اشاره امو میگیرم به طرفت و میگم مایا مامان نکن این کارو اوف میشییا!!! تو هم اخماتو به هم میکشی و انگشت اشاره خوشگلتو به طرفم میگیری و صداتو میندازی تو گلو و کلی غر میزنی ........که اونوقت مامان یه لقمه چپت میکنه!! هنوز هم عاشق رقصیدنی حتی با صدای ماشین لباسشویی!!!! و سشوار رو خیلی دوست داری اما از جارو برقی به شدت میترسی ..هر چند خودت جارو برقی خونه هستی !!!...به طرز فجیعی اهل خرابکاری هستی و مخصوصا از به هم ریختن سی دیها لذت زیادی میبری ..چندین بار با دکمه های رسیور بازی کردی و اون بیچاره هم قاط زد جوری که باباعلی مجبور شد با اون اقایی که وارده تماس بگیره و مشکلشو حل بکنه!!!ثانیه ای نمیشه ازت غافل شد هستی من ..و الا خدا میدونه از کجاها سر در میاری  ...

واکسن یکسالگیت رو با تاخیر زدی به خاطر اینکه سرما خورده بودی و تب داشتی واسه همین باید صبر میکردیم تا خوب خوب بشی..که به لطف خدای مهربونم این واکسن رو هم زدی...

دختر فرشته سان من دوستت دارم هواررررررررررررررررررررررررررتا ..میمیرم براتتتتتتتت...

پروردگار مهربون من دخترمو و همه بچه های دنیا رو به خودت میپرسم از هر چیز بد و ناخوب...

 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت11:16توسط MAMANI |
مهر دوازدهم ...تولدی اهورایی ... هی دنیا من یکساله شدم...

سلام دختركم قشنگم ...دنیای من..نفس زیبای زندگی

باورم نميشه يكسال گذشت  از با هم بودنمان ..يكسال لبريز از عشق ..لبريز از بوي تو ..لبريز از گرمي  وجودت نازنينم ..

يكسال گذشت از روزي كه به زندگي سلام گفتي و شدي شيريني زندگي ما ..

يكسال خوش گذشت از بهم پيوند خوردن ما سه تا ...

يكسال پر از خنده و شادي پر از نگرانيهاي مادرانه و پدرانه ...

فرشته ي زندگي ما ، توي اين مدت ياد گرفتي بخندي ...گريه كني ...بشيني ...چهار دست و پا بري  ... و خيلي كارهاي ديگه كه همه و همه لحظه لحظه وقوعشون واسه مامان و بابا بزرگترين لذتها و خاطرات رو داشته و داره و تا ابد با ما ميمونه عزيز دلم ..چي ميتونه شيرين تر و رويايي تر از اين باشه واسه ما ...

روزها رو به عشق تو چشم وا كرديم و شبها هم با نفس تو خوابيديم نفس مامان ..

با تمام وجودمون..از ته ته قلبمون ..با تمام احساساتمون ..تولد يكسالگيت رو تبريك ميگيم و مثل هميشه مهر اهورایی من به خدا میسپارمت از گزند هر چیز بد و ناخوب ... 

+نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت10:27توسط MAMANI |
مهر یازدهم ... روزهای اهورایی 3
سلام دخترک ملوسم ... عشق زندگی مامان

شما الان به امید خدا ده ماهه هستی .تصمیم دارم حداقل هرماه بیام و از ماهگشتت و اینکه چه تغییراتی کردی و چه کارای جدیدی یاد گرفتی بنویسم .

ماهی که گذشت ۱۰ روز عزاداری محرم درش بود که شما اولین سال بود که این روزها رو تجربه میکردی و زمانی که همراه بابا علی به هیئت میرفتی کلی واست جالب بود و با دیدن بچه هایی که اونجا بودن و زنجیر میزدن حسابی ذوق میکردی .یه پیراهن سبز خوشگل که بابا سینا پارچه اشو به نیت شما از کربلا آورده بودن و زندایی مامان سارا زحمت دوختشو کشیدن واسه این روزها اماده کرده بودیم و تنت کردیم .

امیدوارم که امام حسین همیشه پشت و پناهت باشه که بعد از خدا سپردمت به خودش .

واسه سلامتی شما و بابا علی دوتا عشق زندگیم  نذر غذای روز عاشورا کرده بودم .واسه اولین سال زرشک پلو و مرغ پختم .که همه چیز خوب بود و از همه چیز هم راضی بودم و خستگیم هم با تشکرات و تعریفات دوستان و بستگان که خوششون اومده بود از تنم درفت. خدارو شکر

خب برسیم به کارهای جدیدی که یاد گرفتی ..

کلاغ پر رو خیلی زود یاد گرفتی و وقتی بهت میگم مایا کلاااااااااااااااااااغ اون انگشت اشاره کوچولوت رو میاری و میگذاری روی زمین ..الهییییییییی مامان فدای اون دستات بشه ..

کنترل تلویزیون رو دستت میگیری و مدام کانال عوض میکنی و خودت از این کار ذوق میکنی !!و بعد از هر تعویض کانال یه نگاهی به ما میندازی تا عکس العمل مارو ببینی..!!! شیطونک ماماننننننننننن.

وقتی بهت میگیم که دست بده .دست راستتو دراز میکنی واسه دست دادن که مامان ضعف میرههههههه و میخواد بخورتت!و دستاتو بوسه بارون میکنم ..

شمردن تا عدد پنج رو دارم باهات کار میکنم و تا شروع میکنم با انگشتام شمردن شما هم دستتو بالا میاری و میخوای ادای منو دربیاری و بدون استثنا بعد از اتمام شمردن جیغ میکشی !!

با روروئکت چه جاها که نمیری!!! خطرناک شدی دیگه مامان !!!

عزیز دل مامانی کتابهای قصه اتو خیلی دوست داری و مخصوصا کتاب تقویت هوش نوزاد رو که میخوای بخوری واسه خاطر رنگو وارنگ بودنش ...

خیلی خوشگل موش میشی و ادا در میاری !!!

وقتی از سرکار برمیگردم خونه هیچ وقت بغلت نمیکنم تا دستامو بشورم ..ولی جدیدا به شدت گریه میکنی و میخوای بیای بغلم .که تدبیری اندیشیدم و موقع خونه اومدن دستامو میشورم و دستکش میگذارم !! مامان شدن خب همینه دیگه!!!قربونت برررررررررم.

خلاصه که دنیای ما هستی. روزها و شبها قلبمون مالامال عشق تو هستش .

از یک ماه پیش هم در تدارک جشن تولدت هستم که به امید خدا بعد از ماه صفر و ششم بهمن ماه برگزارش میکنیم .ان شاالله.

ولی در حال حاضر تولد بازی تعطیله و درتدارک لباسو مراسم شب چله (یلدا) واسه شما هستم .اخه اولین شب یلدایی هستش که کنار ما هستی عزیزترینم .

... مهر اهورایی من باز هم مثل همیشه به خدا میسپارمت از گزند هر چیز بد و ناخوب ... 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت10:23توسط MAMANI |
مهر دهم...مرواریدهای کوچولوی اهورایی من
مامان قشنگم ،همه زندگي من

سلام

خببببببببببب بعد از مدتي دوباره مامان اومد با خبرهاي جديد .

بالاخره توي نه ماهگي مرواريدهاي خوشگلت نمايان شدن و مامان هم دست به كار پزيدن! آش دندوني شد.بعد از يكهفته تلاش بي وقفه ماماني واسه درست كردن گيفتاي دندوني شما ،روز جمعه ۲۷ آبان ماه آش پخته شد و به همراه گيفتاي مامان ساز تقديم فاميل نزديك شد.

همه كه خيلي تعريف كردن و خيلي خوششون اومده بود .هم از آش هم گيفتا..خداروشكر ..

دختر قشنگم ،دنياي من

مامان هميشه از ته دل آرزو ميكنه  سلامت و شاد و سرحال باشي كه نفسم به نفست بنده عزيز دلم. 

مامان قشنگم ،همه زندگي من

+نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت10:12توسط MAMANI |
مهر نهم ...روزهای اهورایی 2
سلام نفس مامانی...عروسک قشنگم

روزهای زیبایی نه ماهگی رو داری پشت سر میگذاری . و بهترین لحظه هارو واسه من رقم میزنی عزیزترینم ... این روزها حال خوشی دارم با تو ...عاشق تو و دنیای توام...وه که چه دنیای زیبایی داری...

این روزا خیلی کارای بامزه ای میکنی ..که هر لحظه امکان بلعیدنت توسط مامان وجود داره!!!

اول از همه بگم که عاشق چند تا موزیک و ویدئو کیلیپ هستی که وقتی صداشونو از تلویزیون میشنوی میخ میشی و هیچچچچچچ بمب هسته ای هم نمیتونه از نگاه کردن بازداره شمارو !همینطور عاشق هرگونه کنترل و موبایل !وقتی که یه موبایل دستت میاد (به زور به دست میاری!)بهمون میفهمونی واسم اهنگ بگذارید!تبلیغات تلویزیون رو خیلی دوست داری !!!

نینای نای رو که میشنوی شروع میکنی به تکون خوردن و ذوق کردن ...و با هر آهنگی با ریتم خودش میرقصی!!

عاشق سرگرمی جدیدت شدی .یه تاب خوشگل که تازگی واست گرفتیم و هر روز کلی توی اون میشینی و کیف میکنی واسه خودت! و اگر ثانیه ای از هل دادن پرنسس غفلت کنیم با جیغهای بنفش حالیمون میکنی که هرچه زودتر هل بدین منو !!!!

هر مزه و هر غذایی رو دوست نداری و هر چی که دلتون بخواد نوش جون میکنید..هنو زهم شیر حرف اول و آخر رو واست میزنه ...نوششششششش جونت عمرم ..

تقریبا همه بسیجن واسه نگهداری تو. تا مامان با خیال کمی راحت بیاد سرکار ...اخه از تو دور شدن عین زجره واسه من! این وسط مامان جون و خاله جون و باباسینا خیلی زیاد هواتو دارن و وقتی باهاشون هستی خیلی بهت خوش میگذره و خیلی دوستت دارن .خیلی زیادددددددد.

دیگه وقتی تشنه ات باشه و آب بخوای با لبای خوشگلت همون طور که بهت یاد دادم بهم میفهمونی .

از هفت ماهگی که کاملا بدون کمک میشینی .داری نیم خیز میری ..منتهی عقب عقب !!!هنو زاونجور یاد نگرفتی ..منم که ازت انتظاری ندارم آخه شما دو ماه زودتر به این دنیا اومدی ...دوسه روزی هم هست که بیتاب هستی فکر میکنم واسه دندونت باشه ..مایای خوشگلم دعا میکنم که به راحتی و سلامت صاحب مروارید بشی و اصلا اذیت نشی.. دق میکنم اگر کمی اذیت بشی دنیای من ..

مهر اهورایی من باز هم مثل همیشه به خدا میسپارمت از گزند هر چیز بد و ناخوب ...

خدا جونم میدونی که نفسم به نفسش بنده . دل مادرانه همیشه نگرانم پیشکش قلب مهربونت دخترکم ..بوسسسسسسسس های دنیا هدیه به تو مایای من...

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت11:1توسط MAMANI |
مهر هشتم...روزهایی اهورایی

سلام دخملي قشنگ مامان ..عمر مامان ..جون مامان

دنياي من ..اول از همه معذرت ميخوام كه اين همه مدت وبلاگتو  آپ نكردم ..مشغله كاري وكارهاي خونه كه تمامي نداره مامان جون ..اولويت منم كه رسيدگي به شماس خانمم.

حالا بعد از مدتها فرصت كردم بشينم و از تو بگم ...ا زتو بنويسم..ا زتو براي تو..

خب..نميدونم  ا زكجا شروع كنم ..!!

زندگي با تو رنگش عوض شده نازنينم ..خيليييي خيلي خوش رنگ شده ...خوش اب ورنگ و ترو تازه!!!

هر روز يه رنگ قشنگتر از روز قبل ... و ما كه بي نهايت خدارو شاكريم واسه دادن و داشتن گل گرانبهايي مثل تو...

دلبر نازم واكسن ششماهگيت رو كه زديم واست خدا رو شكر مثل چهار ماهگي كه اينقدر اذيت شدي نبود و خيلي راحت تر بودي ..

دقيقا روز 13 مرداد ماه بود كه اون لحظه اي كه من منتظرش بودم رسيد و شما پاهاي كوچولوتو به دست گرفتي و يه راست بردي تو دهن خوشگلت..واييييييييييييييييييييي كه چه لحظه ي فراموش نشدني و بي نظيري بود..اخه من اين كار نينيها رو خيلي خيلي دوست دارم .و مدتي بود بدجور انتظار ميكشيدم كه شما بتوني پاهاتو بگيري ..كه بالاخره به ارزوم رسيدم..نميدوني چقدر ذوق كردم و جيغ كشيدم و از اين صحنه عكس گرفتم دخمل گلم..

دومين سفرت رو 9 شهريور تجربه كردي كه تهران رفتيم واسه گردش و عروسي پسردايي ماماني ... كه اينم اولين شركتت توي جشن عروسي بود..دورت بگردم الهي اميدوارم كه هميشه خوشي و شادي دور و برت باشه ...

هفت ماهگي تونستي با كمك بشيني عسلكم...و الان كه هشت ماهه هستي كاملا راحت ميشيني و حسابي هم عاشق اسباب بازيهات هستي..

دد، ماما، بابا كلماتيه كه راحت به زبون مياري و منو غرق شادي ميكني ... از ديدن كسي كه دوست داري مخصوصا ماماني حسابي ذوق ميكني و اينو با جيغاي بنفشي كه ميكشي نشون ميدي فداتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...

خيلي از وسايل خونه رو ميشناسي و وقتي ازت ميپرسم كه كجان زودي بهشون نگاه ميكني كه اولين وسيله هم آيفون بود!!!! كه من اصلا اينو بهت ياد نداده بودم و خيلي هم اتفاقي متوجه شدم كه ميشناسيش و با روشن شدن صفحه اش هم حسابي ذوق ميكني..

تقريبا ادمهاي اطرافت رو ميشناسيو بغل هر كسي كه دلت نخواد نميري و سرت رو برميگردوني الهي كه قربون سر قشنگت بره ماماني كه جديدا خيلي تكونش ميدي به چپ و راست ..نيناي ناي هم كه بماند كه عاشقانه دوست داري و عكس العمل نشون ميدي ...

عاشق دالي بازي هستي و كلي ريسه ميري ..

ديشب براي اولين بار نودل خوردي و خيلي دوست داشتي نفس مامان ...يادم باشه اينو به برنامه غذاييت اضافه كنم!!!!

هنوز هم از حمام خوشت مياد و كيف ميكني با آب بازي خدارو شكر..

و اما واي به روزي كه مايا خانم كنجكاو ما يه جاي جديد برن !!! همانند خانم مارپل بايد شناسايي كنن محل رو ولو اين شناسايي به قيمت شير و غذا نخوردن و نخوابيدن باشه!!!!

خلاصه كه مامان قشنگم  ...تقويم ما  شدي ..شنبه امون ....يكشنبه امون... دوشنبه امون........

هر روز  هم منتظر يه كار و حرف و ... جديد هستيم و سر به اسمون ميساييم وقتي ميبينيم و ميشنويم و بوسه بارونت ميكنيم ...

تو عشق مامان هستي ...تو خيلي خوشگل هستي ..تو عشق مني عشق منييييييييييييييييييييي...

اين جمله هر روز روزي صد بار واست ميخونم!!

خداي خوب و مهربونم دخملم به تو سپردم از هر چيز ... نسم به نفسش بنده ...مراقبش باش ..مراقبمون باش ... دوستت داريم خدا جون ...خيليييييييييييييييييييييييييييييييييييي

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت12:21توسط MAMANI |
مهر هفتم.....دنیایی اهورایی
چی بگم دنیای مامان که همه ی زندگی من شدی.تمام لحظه های من پر از حس تو و بوی تو و عشششششششق توست.

عزیزی به اندازه تمام خوبی های دنیا ٬ عزیزی به اندازه همه عمر ما٬ به اندازه تمام دنیا واسه ما.

مایای من الان که دارم مینویسم شما دقیقا ۲ روز دیگه وارد شش ماهگی میشی .میدونم که خیلی تنبلی کرده مامان و دیر به دیر وبتو آپ میکنه ..خب عروسکم رسیدگی به شما الویت همه کارامه دیگه عشقم!! شما هم که ماشالله واسه خودت خانمی شدی و نیاز به مراقبت هر چه بیشتر داری گلکم.

اولین سفرت رو تو ۵ ماهگی تجربه کردی.رفتیم دبی خونه عمه مامان سارا .خیلی دخمل خوبی بودی  اصلا اذیت نکردی.اینو بگم که بسیارررررررررررررر خوش خنده هستی ماشالله فدات شم و همین باعث شده همه عاشقت بشن.

الان دقیقا یک هفته اس غذا میخوری..از روز تولد بابایی شروع کردم و شما هم خیلی دوست داری خداروشکر..نوش جونتتتتتتتتتتت مامان.

ار چی بگم مامانی ؟!!از خنده های صدادار و جیغ مانندت؟!!از لوندیهات و دلبریات؟!!از دستهای کوچولوت که یه دم از دسته دهنت اسایش ندارن؟!!!از موسیقی گوش کردنت و عکس العمل نشون دادنت؟!از پرطرفداربودنت یا خواستگارات؟!!!!!!!!

الهی قربونت بره مامان سارا همه امید منی عشق کوچولوی من ...

دنیای ماماننفسم به نفست بنده....

خدایا شکرت بابت همه چیز

+نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت2:42توسط MAMANI |
مهر ششم... تولدی اهورایییییییییییییییییی

سلام دخمل عجول و کوچولوی مامانی که طاقت نیوردی و هفت ماهه به این دنیا با گذاشتی , قدمت گلبارون عزیزتزینم , قدمت خوش دورت بگردم, قدمت بوسه بارون نگاهمون نفس من.

روز یکشبه سوم بهمن ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و نه هجری خورشیدی ,بیست و سوم ژانویه سال دوهراز و یازده میلادی و هجدهم صفر سال یکهزار و چهارصد و سی و دو هجری قمری ,یعنی 9 هفته زودتر از موعدی که باید به دنیا اومدی دخترکم.

خوش اومدی دنیای مامان ...خوش اومدی مایای من ...

همه رو بدجوری شوکه کردی قربونت برم...

واقعا نمیتونم توصیف کنم حس مادر شدن رو.

فقط میتونم بگم که زیباست ...عظیمه... خارق العاده اس ...و تو شدی تمام لحظه های بودنم ... حس بودنت و بوی داشتنت رو با دنیا عوض نمیکنم ...

خدای بزرگ و مهربونم شکررررررررررررررت که دخترم سالم و سلامت کنارمه

ممنونم ازت با تمام وجود

ارزو میکنم تماااااااااااااااام زنان عالم طعم مادر شدن روبچشن و تمام منتظرهای فرشته بازشون رو به صحت زمین بگذارن و تمام مادرای عالم سالم باشن و عشقشون جاودان و احساسشون همیشگی ...

ان شاءلله

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت0:46توسط MAMANI |
مهر پنجم...لالایی پر مهر اهورایی
گل زندگی من ..دخترکم ..ملوسکم...

دلم میخواست بدونی وقتی مامانی توی تصوراتش با عشقققققققق در اغوشت میگیره و واست لالایی  زمزمه میکنه چی میخونه !! چی میگه!!

نفسم این ترانه رو به عنوان لالایی همیشه ی همیشه تقدیمت میکنم و اینقدر الان واست زمزمه اش میکنم که به یاد و خاطر کوچولوت بمونه و ارامش بگیری ازش و یه خواب شیرین و رویایی وتجربه کنی توی دنیای ما عزیزترینم ...فدای تو

گل گلدون من شکسته در باد

تو بیا تا دلم نکرده فریاد

گل شب بو دیگه شب بو نمی ده

کی گل شب بو رو از شاخه چیده

گوشه ی آسمون پر رنگین کمون

من مث تاریکی تو مثل مهتاب

اگه باد از سر زلف تو نگذره

من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ایوون من

از تو تنها شدم چون ماهی از آب

گل هر آرزو رفته از رنگ و بو

من شدم رودخونه دلم یه مرداب

آسمون آبی میشه اما گل خورشید

رو شاخه های بید دلش می گیره

دره مهتابی میشه اما گل مهتاب

از برکه های خواب بالا نمیره

تو که دست تکون میدی

به ستاره جون میدی

میشکفه گل از گل باغ

وقتی چشمات هم میاد

دو ستاره کم میاد

 می سوزه شقایق از داغ

 

+نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت12:48توسط MAMANI |
مهر چهارم...احساسي اهورايي

دنياي ماماني..دخترك عروسكم ...نفس من

اميدوارم كه روزگار شگفت انگيز و اهوراييت توي دل ماماني تا اينجا که به امید خدای مهربونمون هفت ماهه شدی به مذاقت خوش اومده باشه و راحت و بي دغدغه اون تو لم داده باشي و تن ظريف و نازكت كه جونم واسش در ميره هماره صحت و سلامت باشه عشق من... همه وجودم نثار وجود كوچولو و نازنين و معصومت فرشته ي زندگي من ...

نفس مامان امروز دلم ميخواد از تو بگم و احساسم .

 از اينكه اول هفته 17 بودم كه تكوناي بدن ظريف و خوشگلتو حس كردم ..عزيز دلم دقيقا يادمه ساعت 6 صبح يه روز پنجشنبه بود كه به واسته اون تكون نازت از خواب پريدم ..انگار يه حسي بهم گفت بيدار شو كه دخترت داره واست طنازي ميكنه ..قررررررررررربونت برم الهي

وايييييييييييييي كه نميدوني چه ذوقي كردم انگار كه همه دنيا توي دستام بود ..(چي دارم ميگم ،خب بود ديگه اما توي دلم !!!)

از اون به بعد بود كه هر روز و هر ساعت منتظر اون تكونا و ورجه وورجه ها بودم و هستم ...قربون اون دست و پا و هيكل بي بديلت بشه مامان بي صبرانه منتظر اون ضربه هاي عشقولانه ي محكم !!! هستم كه توي عرش سير كنم و سر به آسمون بسابم از غرور و شادي... خودت خوب ميدوني كه مامان چه حسي داره اون موقع عمرم ..

وجودم، دقيقا هفته 25 بود كه اون تكونا رو با دست گذاشتن رو ي شكمم كاملا حس ميكردم ...

 خداي خوبم ...بزرگ من .... شكرتتتتتتتت .. به خاطر همه رحمتها و نعمتهات شكر.. ممنون كه لايقم دونستي و يكي از فرشته هاتو  واسم فرستادي تا باهاش بيشتر و بيشتر درك كنم عظمتت رو ...معجزاتت رو ... حس خوب داشتن رو ..آخ چه حسي داره اينكه بدوني خدا به واسطه يه فرشته ي اسموني كه واست فرستاده بهشتش رو هم زير پات گذاشته .. ميخوام اين حس نوشكفته توي وجودم  قدمي تازه باشه واسه  شناخت بيشتر تو...هر چند كه هميشه هميشه به يادت بودم و سعي كردم بنده خوبي واست باشم  اما الان طور ديگه اي ميشناسمت ..طور ديگه اي دارم ميبينمت... خدايا كرمت رو شكر ... بخشايشت متنهايه و زبون منه مادر قاصر.. توي اين مدت فقط محو دنياي شگفت انگيزي بودم كه دخترم داره طي ميكنه و چشمم به رحمان و رحيم بودنت كه  به سلامت اين راه رو طي كنه و به زودي وجودشو با تك تك سلولام حس كنم و سجده شكر به جا بيارم به پاس تموم مهربونيات و بزرگيت... به حق اين روزهاي حسيني توان رشد بهتر و بيشتر رو تو به پاره ي تنم بده و يه انرژي مضاعف به من كه بتونم سربلند از آزمون مادري بيرون بيام و يه مادر واقعي باشم اونطور كه شايسته امانت تو هست...

پروردگارا دخترم و باباي دخترمو به تو فقط به تو سپردم ...مراقبشون باش كه نفسم به نفس هردوشون بنده...

دختركم ديوانه وار دوستت داريم و ميپرستيمت  و از خداي هميشه مهربون ميخوايم در پناه خودش سلامت و سعادت رو هديه روح و تن معصوم وپاك و  فرشته گونه ات  بكنه .. لحظات رو ميشمريم تا نور ديده امون روشن بشه به جمااااااااااااااااااال زيباي دختر ايران زمين ...

     تمام دلخوشيم لحظه ديدار تو

«آمنتُ بالله و صلی الله علی محمد و آله»

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت10:39توسط MAMANI |

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس